| تن آدمی شریفست به جان آدمیت | نه همین لباس زیباست نشان آدمیت | |
| اگر آدمی به چشمست و دهان و گوش و بینی | چه میان نقش دیوار و میان آدمیت | |
| خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت | حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت | |
| به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد | که همین سخن بگوید به زبان آدمیت | |
| مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی | که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت | |
| اگر این درندهخویی ز طبیعتت بمیرد | همه عمر زنده باشی به روان آدمیت | |
| رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند | بنگر که تا چه حدست مکان آدمیت | |
| طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت | به در آی تا ببینی طیران آدمیت | |
| نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم | هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت |
نظرات ()I will watch you in the darkness
Show your love will see you through
When the bad dreams wake you crying
I'll show you all love can do
All love can do
I will watch through the night
Hold you in my arms
Give you dreams where no one will be
I will watch through the dark
Till the morning comes
For the light will take you
Through the night to see
Our light, showing us all love can be
I will guard you with my bright wings
Stay till your heart learns to see
All love can be
http://www.4shared.com/mp3/dG3tkB9W/15_All_Love_Can_Be.html?refurl=d1url
"Charlotte Church"
نظرات ()"Students: Say to yourselves first: what have I done for my instruction? And, as you gradually advance, what have I done for my country? Until the time comes when you may have the immense happiness of thinking that you have contributed in some way to the progress and to the good of humanity. But, whether our efforts are or not favored by life, let us be able to say, when we come near the great goal, I have done what I could
ترجمه فارسی این متن از ابتدای وصیت نامه است که در قسمت انگلیسی نوشته نشده است . ولی به دلیل زیبایی جملات، حذف نگردید.
در هر حرفه و شغلی که هستید نه اجازه دهید که به بدبینی های بی حاصل آلوده شوید و نه بگذارید که بعضی لحظات تاسف بار که برای هر ملتی پیش می آید شما را به یاس و نا امیدی بکشاند.
در آرامش حاکم بر آزمایشگاه ها و کتابخانه هایتان زندگی کنید.
نخست از خود بپرسید: “من برای یادگیری خود چه کرده ام؟”
سپس همچنان که پیش تر می روید بپرسید: “من برای کشورم چه کرده ام؟”
و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادی بخش و هیجان انگیز برسید که: “شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید.”
اما صرفه نظر از هر پاداشی که زندگی به تلاش هایمان بدهد یا ندهد، آنگاه که لحظه مرگ فرا می رسد هر کدام از ما باید این حق را داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم:«من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام»
نظرات ()یک روز سگِ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت .
وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند
وا ایستاد.
آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت:" ای برادران دعا
کنید ؛ هرگاه دعا کردید باز هم دعا کردید و کردید ، آنگاه یقین بدانید که بارانِ موش
خواهد آمد ."
سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت: " ای
گربه های گورِ ابله ، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه
به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است."
جبران خلیل جبران
نظرات ()کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خویش !
که مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
کوک کن ساعتِ خویش !
که سحرگاه کسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خویش !
ماکیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
کوک کن ساعتِ خویش !
که در این شهر، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سـحر نـزدیک است .....
نظرات ()
نظرات ()درد علی دو گونه است...
یک درد دردیست که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس میکند...ودرد دیگر دردیست که او را تنها در نیمه شبهای خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه کشانده...وبناله در آورده است...
ما تنها بردردی می گرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس میکند...
اما این درد علی نیست.....
دردی که چنان روح بزرگی را بناله آورده است تنهایی است که ما آنرا نمیشناسیم!!!
باید این درد را بشناسیم...نه آن درد را......
که علی درد شمشیر را احساس نمیکند....
و..........ما..........
دردعلی را احساس نمی کنیم
دکترعلی شریعتی
نظرات ()وارد باغ شدیم
ونمیدانستیم
که ز وارونی بخت
باغبان کرده کمین پشت درخت
من که آن عهد زبل بودم و شیطان و بلا
از درختی پر بار
رفته بودم بالا
من شدم غرق شناسایی اندیشهء یک سیب گلاب
(که فلک دسته گلی داد به آب!!)
تو شنیدی که یکی می آید
تیزدر رفتی وبا من گفتی:
(های....ملا,در رو!)
بنده فی الفورپریدم پائین
تا بخود جنبیدم
باغبان نیز رسید
حالتم شد نمکین!
چشم شهلای من از ضربت اردنگی آن بی انصاف
لوچ شد مثل (اوشین)
باغبان گوش مرا سخت کشید
آنچنان سخت که پنداشتی از بیخ برید
من به ضرب کتک افتاده بخاک
تو زدی از سر دیوار به چاک!
من از آن روز دگر شکر خدا
شده ام ناشنوا
ولی از گردش چرخ ایام
تو وزیری شدهای صاحب نام
....ومن انگار نه انگار که اصلا سخنی میشنوم..
مردمان میگویند:
(آی آقای وزیر
وضع ما آشفته است
بختهامان خفته است
توی دنیا,آیا
نیست یک تن که به فریاد دل ما برسد؟!
های آقای وزیر....!)
وتو انگار نه انگار که اصلا سخنی میشنوی!
برخلاف کری من که ز (پیقولاد) است
گوش ارباب ناصب,کر مادرزاد است
(آنچه البته به جائی نرسد فریاد است)
نظرات ()اگه سرابی دیدید ، تظاهر کنید که از آن آب میخورید و سیراب رد میشوید
نگذارید یک دروغگو به دروغش افتخار کند. دروغگو را نادیده بگیرید نه دروغ را
نظرات ()
آه ؛ ای مجنون مهربان ؛ زرتشت ! ای شیدای اعتماد ! تو همیشه همین سان بوده ای . تو همیشه با اعتماد به هر چیز هراسناک نزدیک شده ای . تو همیشه می خواهی هر غولی را بنوازی. هرم نفسی گرم و کمی موی نرم بر پنجه ؛ همین بس تا تو یکباره آمادهء عاشق شدن و به دام انداختن اش شوی . عشق خطری است در کمین تنهاترین کس. عشق به هر چیزی که زنده باشد و بس ! براستی ؛ خنده آور است جنون و فروتنی من در عشق ! . فردریش نیچه
نظرات ()چه تنگنای سختی است یک انسان یا باید یا برود و این هر دو از معنی برایم تهی شده است و دریغ که راه سومی هم نیست
نظرات ()تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم.
محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا.
لامارتین
نظرات ()من هیچ گناهی را بزرگتر از این نمی شناسم که بی گناهان را به نام خدا زیر فشار قرار دهند.
نظرات ()دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام
شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام
از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار
کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام
جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام
دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس
من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام
تنها نه حسرتم غم هجران یار بود
از روزگار سفله دو چندان کشیده ام
بس در خیال هدیه فرستاده ام به تو
بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام
دور از تو ماه من همه غم ها به یکطرف
وین یکطرف که منت دونان کشیده ام
ای تا سحر به علت دندان نخفته شب
با من بگوی قصه که دندان کشیده ام
جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم
افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام
از سرکشی طبع بلند است شهریار
پای قناعتی که به دامان کشیده ام
نظرات ()مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد
تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد
نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها
که وصال هم بلای شب انتظار دارد
تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی
که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد
نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ار من
که کمند زلف شیرین هوس شکار دارد
مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کن
که هنوز وصله دل دو سه بخیه کار دارد
دل چون شکسته سازم ز گذشته های شیرین
چه ترانه های ه محزون که به یادگار دارد
غم روزگار گو رو پی کار خود که ما را
غم یار بی خیال غم روزگار دارد
گل آرزوی من بین که خزان جاودانیست
چه غم از خزان آن گل که ز پی بهار دارد
دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن
نه همه تنور سوز دل شهریار دارد
نظرات ()دوستت دارم
تو را چون نقش دریا دوست دارم
تو را چون عطر گلها دوست دارم
بخند ای غنچه گلزار هستی
که من خندیدنت را دوست دارم
به باغ خاطره ای لاله سرخ
تو را تنهای تنها دوست دارم
***
تو را من دوست میدارم
نه قدر آب دریاها
که روزی خشک گردند شوند بیچاره ماهیها ....
تو را من دوست میدارم
نه قدر غنچه و گلها
که روزی خشک گردند برآرند آهی از دلها ...
تو را من دوست میدارم
به قدر کهکشان و ماه انجمها
که جاویدان بماند عشق من تا بودن آنها ....
***
تو را من قدر خواهم داشت.
من تو را تا پایان جهان دوست خواهم داشت.
نظرات ()درد من تنهایی نیست؛
بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت؛
بی عرضگی را صبر
و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می نامند.
گاندی
نظرات ()با دین یا بدون آن، انسانهای خوب کارهای خوب می کنند و انسانهای شرور، کارهای شرارت بار. اما برای اینکه انسانهای خوب کارهای شرورانه بکنند، به دین نیاز است.
استیون واینبرگ برنده جایزه نوبل فیزیک
نظرات ()
نظرات ()بهانه
از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کنند
فاضل نظری
نظرات ()