ققنوس

چه غریب ماندی ای دل !
نویسنده : یک ایرانی - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
 

سخن روز

این شعر در پاسخ به نظر یکی از خوانندگان آورده شده است.

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری

نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید یاری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که : چرا شبت نکشته ست

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

هوشنگ ابتهاج 


 
comment نظرات ()